برای خودم اندكی آزادی و خيلی زياد امنيت می خواهم ،
آبرو برای كشور
و نان برای مردم . . .
بی پس و پيش، بی هيچ اضافه و كم!
زلیخا برگرد
زلیخا مغرور قصه اش بود، زلیخا به همنشینی نامش با یو سف می نازید. زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت: رونق این قصه همه از من است، این قصه بوی زلیخا میدهد. کجاست زنی که چون من شایسته عشق پیامبری باشد، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه، دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است ، زلیخا! بس است. از قصه پایین بیا، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو، که زیبایی همه از یوسف است.
زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است.
عمری است که نامم را در حلقه ی عاشقان برده اند.
قصه گفت: نامت را به خطا برده اند که تو عشق نمی دانی. تو همانی که بر عشق چنگ انداختی. تو آنی که پیراهن عاشقی را به نامردی دریدی، تو آمدی و قصه، بوی خیانت گرفت، بوی خدعه و نیرنگ .
از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند و راستی.
زلیخا گریست و از قصه بیرون رفت.
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه ی جهان، قصه ی پر زلیخاست.
و هر روز هزارها پیراهن پاره می شود از پشت. اما زلیخایی باید، تا یوسف، زندان بر او برگزیند.
و قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
از خدا صدا نمی رسد
ای ستاره ها، که از جهان دور،
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید
در میان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید
این غبار محنتی که در دل فضا ست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شماست
گوش تان اگر به ناله من آشناست
از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که می رسد ز گرد راه
از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاه ست
ای ستاره ای که پیش دیده منی
باورت نمی شود که در زمین
هر کجا به هر که می رسی
خنجری میان مشت خود نهفته ست
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته ست
آن که با تو می زند صلای مهر
جز به فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه توست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای ست
ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشق مان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وان که با تو صادقانه درد دل کند
ها ی های گریه شبانه است
ای ستاره باورت نمی شود
در میان باغ بی ترانه زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وا نکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاک غم سپرده است
ای ستاره باورت نمی شود
آن سپیده دم که با صفا وناز
در فضای بیکرانه می دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پرید ه است
آن شقایق شفق که می شکفت
عصرها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خاک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است
ای ستاره ،ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردناک
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس
ای ستاره، ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمی رسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی رسد
بگذریم از این ترانه های درد
بگذریم از این فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
می گریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو می چکد
با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته می شود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
در گلو شکسته می شود..........
فریدون مشیری
خدایم لابه لای توفان بود
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛همسری ام را سزاوار نیستی؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی به پیمان و پیامش نیز.
غرورت ،غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها!
پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود، خدا را خالصانه تر صدا می زند، تا آن که بر کشتی سوار است. من خدایم را لا به لای توفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل.
دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی، ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.
پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند، امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از کفم نمی برد.
دختر هابیل گفت: باری، تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.
پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن که جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!
دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد، اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر. مجال آزمون و خطا این همه نیست. پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش. پیش از آن که دستهای درخت به نور برسند.
پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت.
من اینگونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است راه تو مطمئن تر، دختر هابیل!
پسر نوح این را گفت و رفت. دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسریش را سزاوار بودم!
خداحافظ
به تودیع تو جان می خواهد از تن شد جدا حافظ
به جان کندن وداعت می کنم حافظ خداحافظ
ثنا خوان توام تا زنده ام اما یقین دارم
که حق چون تو استادی نخواهد شد ادا حافظ
من از اول که با خوناب اشک دل وضو کردم
نماز عشق را هم با تو کردم اقتدا حافظ
تو صاحب خرمنی و من گدایی خوشه چین اما
به انعام تو شایستن نه حد هر گدا حافظ
بروی سنگ قبر تو نهادم سینه ای سنگین
دو دل با هم سخن گفتند بی صوت و صدا حافظ
در اینجا جامه شوقی قبا کردن نه درویشی است
تهی کن خرقه ام از تن که جان باید فدا حافظ
تو عشق پاکی و پیوند حسن جاودان داری
نه حسنت انتها دارد نه عشقت ابتدا حافظ
مگر دل می کنم از تو بیا مهمان به راه انداز
که با حسرت وداعت می کنم حافظ خداحافظ
مردم اغلب بيانصاف، بيمنطق و خود محورند ولي آنان را ببخش
اگر مهربان باشي تو را به داشتن انگيزههاي پنهان متهم ميكنند ولي مهربان باش
اگر شريف و درستكار باشي فريبت ميدهند ولي شريف و درستكار باش
در نهايت ميبيني كه هر آن چه كه هست همواره ميان تو و خداوند است نه ميان تو و مـردم.....
چه قدر
ایمان خوب است! چه بد می کنند که می کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند چه ستم کار مردمی هستند این به ظاهر دوستان بشر !
دروغ می گویند ، دروغ ، نمی فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند.
اگر ایمان
نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟
اگر عشق
نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟
اگر نیایش
نباشد زندگی را به چه کار
شایسته ای صرف توان کرد ؟
اگر انتظار
مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دل نباشد
ماندن برای چیست ؟
اگر میعادی
نباشد رفتن چرا؟
اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟
و اگر بهشت
نباشد صبر و تحمل زندگی دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟
و من در
شگفتم که آنها که می خواهند معبود را از هستی
برگیرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟
ليلي عاشق شد ،من به دنيا آمدم
امروز چند شنبه است؟ امروز چندم است؟ چندم كدام ماه و چندم كدام سال؟ امروز چند سال از من مي گذرد و من چند ساله ام؟
نمي دانم كي بود كه حواسم پرت شد و تاريخ تولدم را گم كردم، نمي دانم كجا براي آخرين بار شناسنامه ام را جا گذاشتم و نمي دانم چرا تقويم هايم را دور انداخته ام.
از مادرم مي پرسم من كي به دنيا آمدم؟ مادرم فكر مي كند و فكر مي كند و يادش نمي آيد، اما مي گويد آن روز كه تو به دنيا آمدي، زمين مي چرخيد، دور خودش مي چرخيد و دور خورشيد مي چرخيد و دور خدا؛ و من پرس وجو مي كنم و مي بينيم زمين هنوز هم مي چرخد، هم دور خودش و هم دور خورشيد و هم دور خدا.
به مادرم مي گويم: فكر كن، باز هم فكر كن، شايد چيز ديگري هم يادت بيايد. مادرم فكر مي كند و يادش مي آيد آن روز كه من به دنيا آمدم فرداي روزي بود كه از بهشت بيرون آمده بودند. فرداي روزي كه آدم خطا كرد و حوا وسوسه، و من از اين و آن مي پرسم و مي فهمم كه آدم هنوز هم هر روز خطا مي كند و حوا هم هر روز وسوسه.
مادرم باز فكر مي كند و به ياد مي آورد، روزي كه من به دنيا آمدم، همان روزي بود كه ليلي عاشق شد و همان روزي بود كه مجنون سر به بيابان گذاشت، و من مي پرسم و مي فهمم كه ليلي هر روز عاشق مي شود و مجنون هر روز سر به بيابان مي گذارد.
حالا كه نمي دانم كي به دنيا آمدم و حالا كه نمي دانم چند ساله ام، چه فرق مي كند كه جواني كنم يا پيري. حالا مي توانم از روي تاريخ و تقويم سر بخورم، از روي سَرِ ثانيه ها و ساعت ها. حالا ديگر براي من يك سال و يك قرن چندان تفاوتي نمي كند.
حالا كه نمي دانم چند ساله ام، پس مي توانم پيرزني هزار ساله باشم كه در كوچه هاي بلخ زندگي مي كنم، در خانه اي گلين. يا مي توانم شاعري روستايي باشم كه صدها سال پيش در جست وجوي نام و نان راهي غزنين شده ام و دربار پادشاه.
حالا كه نمي دانم چند ساله ام، پس شايد جواني هفت صد ساله باشم كه در ميدان شهر نيشابور مي جنگم و مي جنگم و آخرش به شمشير نامرد مغولي كشته مي شوم.
شايد عارفي باشم دست از دنيا كشيده و دل از مردم بريده، در خانقاهي در شهر هرات، و شايد دوشيزه اي شش صد ساله باشم، ابرو كمان و گيسو كمند، كه كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا عاشق مي شوم!
توي دفتر خاطراتم مي نويسم:
امروز چند شنبه است؟ چندم كدام ماه و چندم كدام سال؟ امروز چند سال از من مي گذرد و من چند ساله ام؟
چيزي به ياد نمي آورم، جز اين كه امروز، اكنون است و اين جا، زمين است و من، انسان.
عرفان نظر آهاری
قلبش ترک خورد
يك دانه كور
بي آنكه دنيا را ببيند
در لاي آجرهاي يك ديوار، گم بود
در آن جهان تنگ و تاريك
با باد و با باران غريبه
دور از بهار و نور و مردم بود
اما مدام احساس مي كرد
بيرون از اين بن بست
آن سوي اين ديوار، چيزي هست
اما نمي دانست، آن چيست
با اين وجود او مطمئن بود
اين گونه بودن زندگي نيست...
عرفان نظر آهاری
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من...
عرفان نظر آهاری
ايمان
روزها آب و ماهها آب و سالها آب. قرن در قرن آب و هزارهها آب.
هر جوي باريکي، دريا به دريا پيوسته و آب از سرم گذشته و آب از جانم و ز روحم.
و من عصايي ندارم که آبها را بشکافم، من عصايي ندارم که از رود و جوي و نهر و سيل بگذرم، من عصايي ندارم تا ...
آب بر آب و از هر روزنهاي آبي ميجوشد و از هر تنوري و از هر پنجرهاي و من کشتي ندارم که بر آن سوار شوم، کشتي ندارم که از هر چيزي، جفتي برگيرم، کشتي ندارم تا ...
آب بر آب و من فروتر و من غرق، موج در موج و من هراس و من ظلمت، و نهنگي ندارم تا مرا ببلعد. نهنگي ندارم تا سرم را برجگرش بگذارد، من نهنگي ندارم ...
روزها باد و ماهها باد و سالها باد. باد در باد و مي وزد. باد در باد و ميپيچد. هر نسيمي تند بادي و هر تند بادي، توفان.
من قاليچهاي ندارم که بر باد بيندازم. من قاليچه اي ندارم تا بگذرم و بگريزم، من قاليچهاي ندارم ...
روزها ديو و ماهها ديو و سالها ديو. قرن در قرن ديو و هزارهها ديو.
از هرغاري ديوي سر درمي آورد و درهر سوراخي ديوي آشيانه کرده است. ديوان ميرقصند و ديوان ميخوانند و ديوان ميخندند. ديو در ديو و من انگشتري ندارم تا در دستم کنم و انگشتري ندارم تا پريان و ديوان را آرام و رام کنم، من انگشتري ندارم ...
سنگها بت وچوبها بت وعشقها بت و قلبها بت، کوچک بت و بزرگ بت. من تبر ندارم که بتها را بشکنم وتبر ندارم تا آن را برشانه بت بزرگ بگذارم من تبر ندارم ...
روزها آتش. تن بر تن ميسوزد و دل بر دل و جان بر جان. تنم هيزم و روحم هيزم و قلبم هيزم و من گلستان ندارم تا آتشم را سرد و سلام کنم. من گلستان ندارم تا سبز باشم و جهان را گل ببارم من گلستان ندارم ...
جهان جذامي ، جهان مجنون، جهان کر و کور و کبود، جهان افليج، جهان پيسي، جهان مرده و من دمي ندارم تا در جهان بدمم. دمي ندارم تا شفا دهم، تا درمان کنم، تا زنده، من دمي ندارم ...
نه عصا و نه کشتي و نه نهنگ و نه قاليچه و نه انگشتر و نه تبر و نه گلستان نه نَفَس. پس من چگونه جهان را تاب بياورم . پس من چگونه ....
روزها عبور و ماهها عبور و سالها عبور، قرن در قرن عبور و هزارهها عبور.
اما گفتند تنها آن کس که از آب ميگذرد، عصا به دستش ميدهند و تنها آن که در آتش ميرود،
گلستان را ميبيند و آنکه قعر اقيانوس را ميجويد و نهنگان را مييابد و آن که سوار باد ميشود قاليچه را به دست مي آورد و آنکه ديوان را رام مي کند، انگشتر به دستش مي کنند و آن که بتها را ميشکند، تبر خواهد يافت و آن که زنده ميکند، صاحب نَفَس ميشود ... .
پس عصا، ايمان بود و کشتي ايمان و نهنگ ايمان. قاليچه و انگشتر
و تبر و گلستان ايمان. پس نَفَس ايمان بود.
عرفان نظرآهاري
داد درویشی از سر تمهید، سر قلیان خویش را به دست مرید،
گفت از دوزخ ای نکو کردار، قدری ، آتش به روی آن بگذار،
بگرفت وببرد وباز آورد،
عقد گوهر ز درج راز آورد،
گفت که در دوزخ هر چه گردیدم،
درکات جحیم را دیدم،
آتش و هیزم و زغال نبود،
اخگری بهر اشتعال نبود،
هیچ کس آتشی نمی افروخت ،
زآتش خویش هرکسی می سوخت.
آرش و کمان عشق
آرش گفت : زمین کوچک است. تیر و کمانی می خواهم تا جهان را بزرگ کنم.
به آفرید گفت : بیا عاشق شویم. جهان بزرگ خواهد شد، بی تیر و کمان.
به آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری به بلندای ستاره کمانش؛ دلش بود و تیرش عشق.
به آفرید گفت: از این کمان تیری بینداز، این تیر، ملکوت را به زمین می دوزد.
آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت.
آرش می گفت: جهان به عیاران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتی که عاشقی تنها تیری برای خودت می اندازی و جهان خودت را می گستری. اما وقتی عیاری، خودت تیری؛ پرتاب می شوی؛تا جهان برای دیگران وسعت یابد.
به آفرید گفت: کاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان عاشقان.
آن گاه کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد.
و چنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندای ستاره.
و تیری انداخت. تیری که هزاران سال است می رود.
هیچ کس اما نمی داند که اگر به آفرید نبود، تیر آرش این همه دور نمی رفت!
من هشتمین آن هفت نفرم